پشت پردۀ زندگی یک انسان خوشبخت

متن مرتبط با «159» در سایت پشت پردۀ زندگی یک انسان خوشبخت نوشته شده است

159

  • نیلوبلاگ

    داشت هذیان میگفت.. خوب شد باآن حال جای دیگری نرفته بود! تب باران او را گرفته بود! همیشه xa0همین است، زیر باران که میرود انگار تیرباران شده! روحش ملتهب میشود! سرخ میشود! سرد میشود! زیر باران عاشق شد! زیرباران گریه ها کرد و گریه ها کردندش! زیر باران عزیزترین هدیه ای که به عزیزترین کسش داده بود را پس گرفت! زیر باران... قبل تر ها یادم می آید،میگفت عاشق باران است! حالا ولی باران را قاتل خویش می نامد! شاید اصلا بخاطر همین هیچوقت از باران خوشم نمی آمد! هیچوقت زیر باران نرو دخترجان! هیچوقت بعد باران پیش...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده